سلام. خواستم این متن رو تو اکسیر بنویسم ولی دیدم چون می خوام عکس هم بزنم تنگش، بهتره تو سایت بگذارم تا کار رو یک سره کنم. آهان، یه چیزی، شاید خوندن اینجا برای هیچ کس مهم نباشه و دیدن عکس هاش فقط برای عده کمی جالب باشه، ولی با عرض معذرت چون دلم (و دلمون!) خواسته که اینا رو بنویسیم، پس می نویسم و کیمیا هم می خونه و اصلاح می کنه و می گذاریم اینجا.
پیشاپیش از اونهایی که حال نمی کنن معذرت می خوایم. نکته مهمی که باید قبل از خوندن این نوشته تذکر بدم اینه که این سفرنامه برداشت شخصی من از شیرازه. یک قانون کلی نیست. لطفا نه به کسی بر بخوره و نه کسی ازش سو استفاده کنه. از همینجا رسما اعلام می کنم که مخلص همه شیرازی ها هستم، دربست!
تذکر مهم: چون تعداد عکس ها زیاد شده، ممکنه صفحه دیر بالا بیاد، ولی ارزش دیدنش رو داره.
***
قسمت شد و خدا خواست تا اولین مسافرت مشترک و دو نفری زندگی مون رو بریم شهر کیمیا خانوم. شیراز.
از بچگی عاشق شیراز بودم. چون خانواده ام هم عاشق این شهر هستن و دایم برای ما تعریف می کردن، همیشه نظر خوبی به این شهر داشتم. البته این مسافرت چندمین سفر من به شیراز بود.
شهری کوچک (به نسبت مشهد!)، -لطفا به شیرازی ها بر نخوره، از زبون خیلی هاتون شنیدم که اقرار کردین مشهد خیلی بزرگتر از شیرازه!- تمیز، سر سبز، پر آب، با کلاس، خلوت و خوب! از پر آبی شهر همون بس که مثلا تو محله خانومم از زیر پی خونه ها نهر آب و رودخونه رد میشه! در یک کلام: شهر گل و بلبل به معنای واقعی کلمه... (البته نمی دونم چرا تا پام رو می گذارم تو این شهر پوستم خشک مثل پوست تنه درخت چنار میشه؟!)
در شیراز از ترافیک خبری نیست. خودشون که می نالن از ترافیک ولی در برابر شلوغی دیوانه وار مشهد، در شیراز آرامش مطلق برقراره! بیشترین زمانی که ماشین ها تو ترافیک می مونن، ۳ دقیقه است!
شیراز مردمی داره که به یه چیز خیلی معروفن. اگه گفتین چی؟ درسته، تنبلی! ولی نه! من با تحقیقی که کردم بهم ثابت شد که تنبل نیستن، یه خورده راحت طلب هستن و کم حوصله. (این با تنبلی خیلی فرق داره!) این موضوع رو خیلی راحت میشه از روی لهجه شون فهمید. اگر دقت کنین می بینین که مهمترین خاصیت لهجه شیرازی ها اینه که «کسره» ( اِ ) رو خیلی جاها حذف می کنن و حروف رو ساکن تلفظ می کنن. مثلا تو شهر یه سی دی فروش راه می رفت و می گفت: سی دی کاف ستاره (کافه ستاره)، بنام... پدر (به نامِ پدر)، سرود تولد (سرودِ تولد)! یا مثلا به همبرگر به خاطر اینکه خیلی طول می کشه تا گفته بشه می گن «همبر»!
همینجا بگم که نسل جدید شیرازی ها خیلی کم از کلمه «کاکو» که معروف شده استفاده می کنن. به جاش خیلی زیاد از «عامو» یعنی عمو استفاده می کنن. به اضافه این دو کلمه که به نظرم پرکاربردترین کلمه های شیرازی هاست: «میگما» یعنی می گم ها و خود کلمه «یعنی» و گذاشتن حرف «او» پشت سر همه ی کلمه ها!
یکی دیگه از دلیل های بی حوصگی شون اینه که وقتی با راننده تاکسی می خوای سر کرایه چونه بزنی چون حوصله نداره، هرچی بگی قبول می کنه! یا نمونه دیگه اش که خودم با چشم های خودم دیدم، برای گرفتن کارت ملی کیمیا خانوم رفته بودیم ثبت احوال، از صبح اول وقت همه اومده بودن و تو سرما تو صف ایستاده بودن تا ساعت یک شد، کم کم رفتن خونه هاشون، با اینکه اگه چند دقیقه دیگه صبر می کردن نوبت شون می رسید ولی گرسنه و خسته شدن و رفتن! ساعت دو که کار ما تموم شد به همون دلیل بالا نیم ساعت طول کشید تا یه تاکسی گیر بیاریم، چون راننده ها هم تا ظهر میشه میرن استراحت می کنن!
البته مردم شیراز خصلت دیگه ای که دارن اینه که خیلی زیاد اهل خوشگذرانی و تفریح هستن. به قول یکی از دوست هامون که شیرازی بود می گفت شیرازی ها به سه چیز خیلی اهمیت می دن: خوردن، مسافرت کردن و تفریح! ولی اصلا و ابدا اهل چشم و هم چشمی و تجملات نیستن. (درست بر عکس مشهدی ها!) خوب این خصلت شون یه بدی داره و اینه که به زندگی شون نمی رسن. یعنی به سر و وضع زندگی شون. چون شعار اصلی شون اینه: مگه چقدر عمر می کنیم؟!
البته از حق نگذریم که شیراز شهر خیلی گرونیه. خرید در اونجا به نسبت مشهد خیلی زجرآوره! مثلا تو یه مجتمع که تازه افتتاح شده به نام «ستاره فارس» هرجور که برید داخل، لخت و پوست کنده خارج می شین مگر اینکه قصد خرید نداشته باشین! حرف ستاره فارس شد باید اعتراف کنم که مجتمع تجاری فوق العاده زیبا و باکلاسیه. یه ساختمان معمولی با مغازه ها و جنس های خیلی توپ و از همه مهتر دختر و پسرهایی که دیدنشون چشم ها رو از حدقه در میاره!
چیز دیگه ای که خیلی به چشم میاد شغل پسرهای شیرازه. شغل نود درصد پسر شیرازی ها اینه که بابای پولداری دارن! حالا ممکنه باباهه پولدار هم نباشه ولی پول تو جیبی پسرش باید خیلی چرب و چیلی باشه! این رو هم چند نفر از شیرازی ها که باهاشون صحبت می کردن تایید کردن که نود درصد پسرهای شیرازی اهل کار مسقل نیستن و دنباله روی پدر یا نزدیکان شون هستن. درست برعکس مشهدی ها که نود درصدشون ترجیح می دن مستقل باشن و شغل پدر رو دنبال نکنن! البته یکی از دوستان گفت که دلیل اصلی این کار اینه که مادرهای شیرازی خیلی پسرهاشون رو دوست دارن و لوس می کنن و نمی ذارن خیلی بهشون سخت بگذره!
ولی خدا وکیلی با هر پسر شیرازی که دوست شدم، واقعا معرکه هستن. با صفا، مهربون، با مرام، خونگرم و مهمون نواز. حتا بهترین دوست دوران سربازی ام هم یه شیرازی بود.
حالا برعکس دخترهاشون! شما نمی تونین یه دختر شیرازی رو پیدا کنین که بیکار باشه. تا دبیرستان رو تموم می کنن میرن سر کار. برای همین از صبح اول وقت تا آخر شب تو شهر درصد دخترها بیشتر از پسر هاست.
و اما مهمترین نکته ای که تو هر بحثی که مربوط میشه به شیراز باید ازش یاد کرد: دخترهای شیرازی...! دخترهای خوشگل، ملوس، خوش هیکل، با چشم و ابرو و مژه هایی بی نهایت زیبا...! حتا دخترهای تپل و مپلش هم خوشگل و تو دل برو هستن! هرچی از زیبایی دخترهای شیراز بگم کم گفتم. پس ترجیح می دم که خیلی وارد این مقوله نشم و فقط به این اشاره کنم که بیخود نبوده حافظ و سعدی اینجور عاشق پیشه از کار در اومدن!
صحبت از حافظ شد و باید یادی کنم از مزارش. جایی که شاید مهمترین مکان فرهنگی تو دنیاست. باغ زیبایی که آدم تا پاش رو می گذاره داخلش وارد یه محیطی میشه که همه چیز رو به جز عشق و عرفان فراموش میکنه... بگذریم از اون قرطی بازی هایی که بعضی ها در میارن! مثلا یارو با یک متر مو و نیم متر ریش میاد تو حافظیه، دم در کفش هاشو در میاره، میرسه پایین قبر، سینه خیز میره جلو و شروع میکنه به ماچ کردن سنگ قبر! یعنی من آخر عرفانم! این کار حتا برای حرم امام معصوم هم درست نیست چه برسه به یه شاعر...

ولی برعکس سعدیه که در پایین شهر قرار گرفته و محیط مناسبی نیست. ولی چند ساله که با درصدی از بودجه های میلیاردی که از یونسکو گرفتن به اونجا هم رسیدن! همه چیز یه طرف و حوض ماهی که تبدیلش کردن به چایخانه یه طرف. جای واقعا زیبا و در عین حال خفنیه!
یکی دیگه از جاذبه های توریستس شیراز بلوار چمران هست که کنار ساحل رودخانه ایه که بهش می گن رودخونه خشک! با اینکه آب داره ولی آب گل آلود. امسال هم شهرداری از حریم رودخونه گرفته و دو طرفش خیابون درست کرده. خدا وقتی رو که رودخونه طغیان می کنه رو به خیر بگذرونه. از بلوار چمران می گفتم. یک طرف دیگه اش هم می خوره به دامنه کوه که همه اش باغه. کنار بلوار هم قدم به قدم جوانهایی هستن که قلیان کرایه می دن. در یک گوشه از حاشیه بلوار هم پیرمردی است که سالها باقالی می فروشه. خودش میگه مشهدیه. باقالی هاش حرف نداره!

مردم شیراز از نظر غذایی بیشتر از غذاهای فانتزی خوششون میاد. ولی ما با راهنمایی کیمیا خانوم به یکی از بهترین رستوران های سنتی شیراز رفتیم. رستوران «سیتا» واقع در پشت پارک آزادی. و توصیه می کنیم که حتما غذای «شکاری» اش رو تجربه کنین. حرف نداره. مخصوصا در یک فضای آروم، با کلاس همراه با اجرای موسیقی زنده بسیار عالی
غذایی که میشه گفت مخصوص شیرازه و غذای سنتی شیراز محسوب میشه، کلم پلو ست که واقعا خوشمزه است. آش سبزی که صبح خورده میشه. همبرگر با سس شیرازی که تمام مغازه های دور «فِلکه گازو» تابلو زدن: همبر با سس مخصوص ۵۰۰ تومان! و سمبوسه که راستش جرات نکردم اونجا بخورم!
معروفترین چیزی رو که میشه تو شیراز خورد «فالوده شیرازی» است. دو جا بود که کیمیا می شناخت و رفتیم و واقعا فالوده عالی ای داشت. یکی پشت «ارگ کریم خان» و دیگری حاشیه فلکه گاز، روبروی پارک. یه بستنی هم خوردم که واقعا عالی بود، «بابا بستنی» واقع در تپه تلویزیون.
ولی هرکای بکنیم نمی تونیم بگیم جایی در شیراز وجود داره که از باغ ارم زیباتر و سرسبزتر هست. مخصوصا وقتی که نارنج ها رسیده باشن...

حتا باغ «جهان نما» که چند ساله افتتاح شده و خیلی بهش رسیدن و الحق جای باصفاییه:

یه زمانی در میدان ولیعصر (عج) شیراز یکی از سر ستون های تخت جمشید رو که می گفتن سالم از زیر خاک درآوردن روی یک ستون که به اندازه ی ستون های واقعی تخت جمشید ساخته بودن، قرار داده بودن. ولی بعد گفتن که این نماد شاهنشاهی و سلطنته و سرستون رو به مصیبت کنده بودن و حالا بردن وسط یک پارک. پارک «خلد برین». واقعا این سرستون خیلی زیباست:

در شیراز چیزی که زیاد به چشم می خوره افغانیه. مثل مشهد افغانی های زیادی در شیراز زندگی می کنن. یکی از دوستهای شیرازی مون می گفت چون تو شیراز کسی حال کار کردن نداره، کارگرهای افغانی زیادن! البته ایشون می گفت که اگه یه روز افغانی ها رو از ایران بیرون کنن، شیرازی ها گرسنه می مونن! در حالیکه در مشهد به خاطر اینکه کارگرهای افغانی ارزان تر و کاری تر هستن ازشون استفاده میشه. شیراز از نظر صنعت و تولید خیلی کم رونقه. شاید بیشترین تولیداتش عرقیات باشه. اگر کسی پایه ی کار باشه، تو شیراز خیلی سریع می تونه پیشرفت کنه. چون زمینه زیاد و دست کمه.
یه چیز خیلی جالبی که دیدم و دقت کردم این بود که پشت شیشه هشتاد درصد ماشین ها نوشته بود: «یا سید علا الدین حسین» که یکی از امامزاده های مدفون در شیرازه که با وجود شاهچراغ (ع) و فرزندانش، مردم ارادت بیشتری به سید علا الدین یا «آستانه» دارند.
ولی از هرچه بگذریم، سخن دخترهای شیرازی خوشتر است... ماشالا، هزار ماشالا...!
هر کار بکنیم نمی تونیم حرف از شیراز بزنیم و چیزی ار تخت جمشید نگیم. البته تخت جمشیدی که الان باقی مونده نمیشه ازش حرفی زد...

یک بیابان برهوت با چهار تا ستون نصفه نیمه...

دروازه مللی که به زور سر پا ایستاده

که فقط چهار تا پای خراب ازش باقی مونده...

با سر ستون هایی که عمدی و غیر عمدی از بین رفتن

و مرمت هایی که واقعا استادانه انجام شدن!

یک قسمت از یک جا، روی قسمت دیگر از جای دیگر!

سر ستون هایی که با چسب و بتن از تکه های بی ربط سنگ که به هم چسبیده شدن، ساخته شدن...

سنگ های از بین رفته ای که هنوز ارزش دارن ولی کسی بهشون اهمیت نمی ده

سر ستون هایی که تمام دنیا آرزوی داشتن تکه ای از اونا رو تو موزه هاشون دارن

و الان کنار سطل آشغال ها و زیر باد و بارون دارن فرسوده و تبدیل به خاک می شن...

البته در جاهایی مثلا سقف زده شده تا بیشتر تخریب نشن

ولی دزدها با سنگ فرز هاشون به اونا هم رحم نکردن... صورت های سربازان اشکانی و هخامنشی که به یغما رفتن...

ولی خدا رو شکر هنوز کتیبه هایی باقی موندن

کتیبه هایی که خارجی ها بیشتر قدرشون رو می دونن

خارجی هایی که بچه هاشون از ما بیشتر و بهتر تاریخ تمدن مون رو می دونن...

بیچاره اهورامزدا، بیچاره فروهر که به این شکل بازسازی شدن!

ولی خدا رو شکر که بعضی جاها سر پناهی برای کتیبه های بی نظیر و ارزشمند تاریخ تمدن جهان درست کردن!

و تمهیدات ویژه ای برای جلوگیری از تخریب آثار باقیمانده!
«لطفا از مجسمه ها بالا نروید»!

و شیری که نشانه ی تمدن سه هزار ساله ی ایران، اینگونه گریان و از نفس افتاده در قفس افتاده است...

کنده کاری هایی که «کنده» شده اند...

مجسمه هایی که الکی روی هم سوار شده اند...

نشانه هایی که از بس دست ترحم و فضولی مسافران و توریست ها بر سر و صورتشان کشیده شده، «سیه رو» شده اند...!

مکان هایی هم به کلی و از بیخ و بن صاف شده اند!

و به جایشان «مظاهر تمدن»، کافی شاپ و سطل زباله، قرار گرفته اند!

به هر حال توصیه می کنم هرگز برای دیدن ویرانی تمدن مون به تخت جمشید نرین...

چون به جز غم و غصه از دیدن این مظلومیت چیزی نصیب تون نمیشه...!

در عوض می تونین برین سمت جنوب، خلیج همیشه فارس. البته می تونین سر راه گذری هم از شهرهای محرومی داشته باشین که به لطف پدیده ی قاچاق روز به روز بهتر می شن.
ده شیخ از توابع لامرد یکی از اون شهر هاست که حالا زیر سلطه اجناس قاچاق چین و کره و گاهی ژاپن در اومده. توصیه می کنم اگه رفتین اونجا و به سلامتی گردنه های وحشتناکش رو رد کردین، خرید پتو فراموش نشود! چون ارزون ترین و به صرفه ترین چیزی که میشه از اونجا خرید، پتوست!

بعد از گذروندن دره ها و کوه های وحشتناک...

می رسین به خلیج فارس...

دریایی که از شدت تمیزی، آرامش و زیباییش می تونین تک تک شن های کف آب رو بشمرین
و از دیدن خزه ها و مرجان ها لذت ببرین

یا مثل من که تا حالا از نزدیک درخت نخل ندیده بودم، کنار نخلستان ها عکس یادگاری بگیرین و بگین رفته بودین سواحل هاوایی یا میامی!

البته می تونین تو آب هم برین و شنا کنین

یا سوار قایق بشین و برین وسط دریا

یا کنار ساحل، زیر سایه درخت ها، در حالیکه نسیم به صورت تون می خوره و صدای امواج رو که به ساحل می خورن می شنوین، استراحت کنین و روح تون رو پرورش بدین...

یا صبر کنین تا غروب بشه

و از دیدن غروب خورشید در کنار خلیج فارس، لذتی ببرین که در هیچ جای دیگه دنیا نمی تونین تجربه کنین... حتا دریای خزر.

***
نمی دونم خوش تون اومده یا نه ولی همین بود!
برای نظر دادن می تونین از این لینک استفاده کنین. خوش باشین